داستان ترسناک بر اساس واقعیت :: ترسناکترین وبلاگ دنیا
خانه

ترسناکترین وبلاگ دنیا

متن مرتبط با «داستان ترسناک بر اساس واقعیت» نوشته شده است

عاشق خون

  • عاشق خون

    صدا پاشنه کفش و استخوان در گوشم نجوا میکند . بی صدا اشک میریزم و ناله میکنم همه درد ها فراموش شدند اما درد کودکم .... . . زهره میخندد چشمانم میس...

  • داستان ترسناک واقعی ارسالی ار کسری

  • داستان ترسناک واقعی ارسالی ار کسری

    سلام کسری هستم .16 سالمه از تهران . این داستانی که مینویسم کاملا واقعی هستش و اصلا از خودم در نمیارم . من و چند تا از بچه های محلمون قرار گذاشتیم که ه...

  • اتفاقات واقعی و ترسناک داستان ارشالی از طرفداران وبلاگ

  • اتفاقات واقعی و ترسناک داستان ارشالی از طرفداران وبلاگ

    سلام،من 17 ساله از مشهد قضیه مال دو سال پیشه که تازه اسباب کشی کرده بودیم و تو محله جدیدمون یک خونه خرابه بود و عجیب بود که تخریب نکرده بودن هیچکی هم...

  • داستان ترسناک واقعی شماره 4

  • داستان ترسناک واقعی شماره 4

    او بسیار آرام در گوشه ای از اتاق نشسته و از پنجره به بیرون نگاه می کند و اشک می ریزد نام او سعید ر_ح است جوانی ۲۳ ساله که بخاطر اتفاقاتی حالا در ت...

  • داستان ترسناک واقعی شماره 3

  • داستان ترسناک واقعی شماره 3

    سلام منم مثل بقیه خواستم یکی از خاطره هامو که حداقل برام خیلی مهم هستش و فکر کنم به موضوع کانالتون یکم شبیه هستش رو بگم. من مهندس عمران هستم و تو...

  • داستان ترسناک واقعی شماره 2

  • داستان ترسناک واقعی شماره 2

    باسلام جواد هستم و خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم مربوط به سال ۶۷ هست اون موقع من کلاس دوم دبستان بودم و در یک خانه بزرگ قدیمی که میراث پدر...

  • رمان ترسناک آونگ شماره 6

  • رمان ترسناک آونگ شماره 6

    توی بیمارستان بستری شده بودم توی یه اتاق مکعبی شکل که کنار تخت من هم یه تخت بود و یه خانم پشت به من طرف پنجره خوابیده بود چراغ اتاق خاموش بود اما ...

  • رمان ترسناک آونگ شماره 5

  • رمان ترسناک آونگ شماره 5

    صداهای سنگین قدم برداشتن روی سرامیک منو دیوونه کرده بود صدا نزدیک و نزدیک تر شده بود جلوی دهنمو گرفته بودم و اشک می ریختم از درز کمد به سمت تخت نگ...

  • رمان ترسناک آونگ شماره 4

  • رمان ترسناک آونگ شماره 4

    با صدای آیفون رفتم سریع درو باز کردم نگین بود اومد داخل طبق معمول روپوش پرستاری تنش بود اون حوصله لباس عوض کردن نداشت.....و گفت دختر شما کی اینجا ...

  • رمان ترسناک آونگ قسمت 3

  • رمان ترسناک آونگ قسمت 3

    حمید سریع عصبی شد و گفت بابا اینا چیه اه حتما یکی خواسته سر به سرتون بزاره بعد عصبی به اتاقش رفت..... اون روز با تمام اتفاقاتش گذشت .......... ب...

  • رمان ترسناک آونگ قسمت 2

  • رمان ترسناک آونگ قسمت 2

    هیچی مامان تو برو اتاق سرما می خوری! .. .. .. چند ساعت بعد .. .. .. پس چرا این دیر کرده؟ مامان چیکار کنم؟ مامانم هم با چپ کردن چشماش گفت شو...

  • رمان ترسناک آونگ شماره 1

  • رمان ترسناک آونگ شماره 1

    رمان آونگ یه رمان فوق العاده جذاب و ترس انگیز و ماجراجویی و همین طور جنایی و عاشقانه ، یعنی هر ژانری بخوای توش هست تا یه رمان جذاب بسازه خیالتو...

  • داستان ترسناک واقعی شماره 1

  • داستان ترسناک واقعی شماره 1

    باسلام، خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم،مربوط به زمستان ۷۸ هست،اون موقع من سرباز بودم و دوران خدمتم را داخل پادگانی در استان اصفهان میگذروندم...

  • جدیدترین مطالب منتشر شده

      گزیده مطالب

      تبلیغات

        خرید بک لینک

      مطالب دوستان

      niloblog