به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

این توضیحات و عنوان از ویرایش قالب ، قابل تغییر است.

مکان تبلیغات شما

امکانات وب

پر مخاطب ها

    عضویت

    نام کاربري :
    رمز عبور :

    پارت 24 عشق.خون.مرگ 
    نقاب سعید کنده میشود و با صدای تقی بر روی زمین جای میگیرد به چشمان بخیه زده اش نگاه میکنم چشمانی که اینک مانند درز لباس به هم دوخته شده اند . رویم را به سمت سینی میگردانم قیچی کوچک در گوشه ظرف نظرم را جلب میکند . ان را بلند میکنم .

    ...

    ..

    .

    فندک را زیر قیچی میگیرم . پس چند دقیقه ان را بلند میکنم دستانم را میسوزاند.

    قیچی را به سمت  چشمانش میبرم . ان را روی نخ ها قرار میدهم شروع به بردین میکنم از سعید صدایی در نمی اید شاید مرده است

    قیچی گیر میکند. سعید ناله میکند . شروع به نفس نفس زدن میکند .

    به ان نگاه میکنم به قیچی و به پلک که در ان گیر کرده است. قیچی را بیرون میکشم

    پوست همرا با قیچی کش میاید و بعد از قیچی جدا میشود. 

    با انگشتان دست راستم  چشمش را باز میکنم و به مردمک اش نگاه میکنم به وسیله  در دست چپم خیره میشوم 
    تیغ اصلاح صورت ان را در میان چشمش میگذارم و به سمت را ست میکشم. 
    سعید میلرزد و پس از ان فریادی گوشخراش سر میدهد. 
    به مایع سفید و لجزی که به رنگ خون است و بر روی دستم جای گرفته است . نگاه میکنم . و ان را با پشت پیراهنم پاک میکنم.
     سعید با دندان قروچه و لرز میگوید:من....و .... بکش
    چرا ...عذابم ... مید...ی
    +به این زودی از بازی خسته شدی
    صدای خچی از خود در میاورد 
    +اما صبر کن میخوام ببینم این توپ فلزی چرا اینجاست
    شاید باید مجبورت کنم بخوریش یا شایدم  فقط باید اونو نزدیک صورتت کنم بزار ببینم چه کار میکنه

    دهن سعید به زور باز میکنم  توپ کوچک  را به درون دهنش هول میدهم اما قبل از اننکه دستم را بیرون بیاوردم ان را گاز میگیرد
    جیغی بلند و بنفشی سر میدهم و بعد با دست ازادم  در سینی حرکت میدهم  دستم به سوزن تیز میخورد سرنگ تزریق را بر میدارم و کنار دهنش روی لپش فرو میاورم سوزن بدون هیچ گونه مقاومتی تا اخر در گونه او فرو میرود.
     به چشمه خون نگاه میکنم . که همرا با مایع  سبز خارج میشود. 
    دستم را بیرون میکشم  از ان خون میاید پارچه ای از پیراهن خونی ام جدا میکنم و دور دستم میپیچم

    اتفاقی نیفتاده است سعید نیز تکان نمیخورد  انگار ان توپ فقط تزعینی بوده است یا نه فقط برای جای دیگری بوده است

    دستم را به سمت دو میله تیز و نازک میبرم

    پای سعید را نوازش میکنم اما بعد یکی از ان ها را در ان فرو میکنم و میچرخانم صدایش مثل فشار دادن اسفنج خیس است سعید نیلرزد و صدای ضعیفی از خود بیرون میدهد

    انتهای میله را میگیرم و ان را به سمت خود خم میکنم و به سمت خود میکشم. صدای ضعیف سعید اینک تبدیل به عربده شده است.

    جواد
    شنبه 23 شهريور 1398 - 17:09
    بازدید : 155
    برچسب‌ها : رمان ترسناک,

    آمار سایت

    آنلاین :
    بازدید امروز :
    بازدید دیروز :
    بازدید هفته گذشته :
    بازدید ماه گذشته :
    بازدید سال گذشته :
    کل بازدید :
    تعداد کل مطالب : 28
    تعداد کل نظرات : 0

    خبرنامه