رمان ترسناک :: ترسناکترین وبلاگ دنیا
خانه

ترسناکترین وبلاگ دنیا

متن مرتبط با «رمان ترسناک» نوشته شده است

داستان ترسناک واقعی ارسالی ار کسری

  • داستان ترسناک واقعی ارسالی ار کسری

    سلام کسری هستم .16 سالمه از تهران . این داستانی که مینویسم کاملا واقعی هستش و اصلا از خودم در نمیارم . من و چند تا از بچه های محلمون قرار گذاشتیم که ه...

  • اتفاقات واقعی و ترسناک داستان ارشالی از طرفداران وبلاگ

  • اتفاقات واقعی و ترسناک داستان ارشالی از طرفداران وبلاگ

    سلام،من 17 ساله از مشهد قضیه مال دو سال پیشه که تازه اسباب کشی کرده بودیم و تو محله جدیدمون یک خونه خرابه بود و عجیب بود که تخریب نکرده بودن هیچکی هم...

  • پارت 24 عشق.خون.مرگ

  • پارت 24 عشق.خون.مرگ

    پارت 24 عشق.خون.مرگ  نقاب سعید کنده میشود و با صدای تقی بر روی زمین جای میگیرد به چشمان بخیه زده اش نگاه میکنم چشمانی که اینک مانند درز لباس به ...

  • پارت 25 عشق.خون.مرگ

  • پارت 25 عشق.خون.مرگ

    پارت 25 عشق.خون.مرگ  میله را به چها جهت میچرخانم سعید ساکت شده است +خوب با این یع میله چه کنم؟ نگاهم به گوشهایش میفتد  یکی از ان ها را د...

  • پارت 26 عشق.خون.مرگ

  • پارت 26 عشق.خون.مرگ

    پارت 26 عشق.خون.مرگ کابوست یا رویا نمیدانم فقط میدانم تاریکیست و ارامش .اما ناگهان صدای  گریه کودک صدای فریاد های سعید صدای گریه های مامان و کتک...

  • پارت 27 عشق.خون.مرگ

  • پارت 27 عشق.خون.مرگ

    پارت 27 عشق.خون.مرگ  به سمت راست تخت میرود دستش در زیر تخت میبرد و سینی فلزی را در میان نور قرمز اتاق سرخ به نظر میرسد بیرون میکشد به میز نگا...

  • پارت 28 عشق.خون.مرگ

  • پارت 28 عشق.خون.مرگ

    پارت 28 عشق.خون.مرگ  میتوانم لبخندش را در پشت ماسکش حس کنم ماسک را بر میدارد خودش است همان چشم ها همان لبخند اما امکان ندارد این یک تو...

  • پارت 29 عشق.خون.مرگ

  • پارت 29 عشق.خون.مرگ

    پارت 29 عشق.خون.مرگ یه تغییر کوچیک تو فیلم. مرگ ساختی. یکمم خون .  خنده ای کوتاه سر میدهد  +چرا؟ چرا داری این کارو میکنی مگه سعید عشقت نب...

  • پارت 30 عشق.خون.مرگ

  • پارت 30 عشق.خون.مرگ

    پارت 30 عشق.خون.مرگ  صدایی بر خورد پای زهره با سینی به گوشم میرسد نگاهم به سمت او میچرخد لعنتی، میگوید و خم میشود به چاقو خیره میشوم...

  • خانه که60سال خالی بود . اسمم افسانه هست

  • خانه که60سال خالی بود . اسمم افسانه هست

    خانه که60سال خالی بود . اسمم افسانه هست پارت1    اونایی که اعتقاد دارن داستان رو بهتر درک میکنن . مورخ 1386/10/19تصمیم گرفتیم خان...

  • خانه 60سال خالی پارت 2

  • خانه 60سال خالی پارت 2

    خانه 60سال خالی پارت 2 علی رفتش به دست شویی  دقیقه ای نگذشت که صدای جیغ علی بلند شد. نگاه به حسین کردم گفتم بدو بریم  ببینیم چی شد دیدم ای...

  • خانه 60سال خالی ، پارت اخر

  • خانه 60سال خالی ، پارت اخر

    خانه 60سال خالی ،   پارت اخر رفتم پیش دعا نویس  سید وبا ایمانی بود دعایی داد  و من ان را بر در های خا نصب کردم وسید ان دو موجود...

  • داستان ترسناک واقعی شماره 4

  • داستان ترسناک واقعی شماره 4

    او بسیار آرام در گوشه ای از اتاق نشسته و از پنجره به بیرون نگاه می کند و اشک می ریزد نام او سعید ر_ح است جوانی ۲۳ ساله که بخاطر اتفاقاتی حالا در ت...

  • داستان ترسناک واقعی شماره 3

  • داستان ترسناک واقعی شماره 3

    سلام منم مثل بقیه خواستم یکی از خاطره هامو که حداقل برام خیلی مهم هستش و فکر کنم به موضوع کانالتون یکم شبیه هستش رو بگم. من مهندس عمران هستم و تو...

  • داستان ترسناک واقعی شماره 2

  • داستان ترسناک واقعی شماره 2

    باسلام جواد هستم و خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم مربوط به سال ۶۷ هست اون موقع من کلاس دوم دبستان بودم و در یک خانه بزرگ قدیمی که میراث پدر...

  • جدیدترین مطالب منتشر شده

      گزیده مطالب

      تبلیغات

        خرید بک لینک

      مطالب دوستان

      niloblog