داستان ترسناک واقعی شماره 3
به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

این توضیحات و عنوان از ویرایش قالب ، قابل تغییر است.

مکان تبلیغات شما

امکانات وب

پر مخاطب ها

    عضویت

    نام کاربري :
    رمز عبور :

    داستان ترسناک درباره قبرستان

    سلام منم مثل بقیه خواستم یکی از خاطره هامو که حداقل برام خیلی مهم هستش و فکر کنم به موضوع کانالتون یکم شبیه هستش رو بگم.
    من مهندس عمران هستم و توی قبرستون داشتیم روی یک پروژه جاده سازی کار می کردیم بخشی از قبرستون که ارتفاعش مثل تپه بالاست برای من و همکارام خیلی ترسناک بود و به اون بخش یا کوی هیچکس نمیومد اکثر قبر هاش حداقل ماله ۶۰ سال پیش بودن اما یک نفر هر چند روز یکبار میومد یک خانم پیر که در دستش پر از میوه و غذا بود به سمت یکی از قبر ها می رفت و غذا ها رو روی اون میزاشت و کمی گریه می کرد و می رفت همه ی ما میگفتیم چرا آخه اینکارو میکنه صبح که میومدیم میدیدم تمامی غذا ها و میوه ها خورده شدن همه ترسیده بودیم و هیچکس جرات نزدیک شدن به قبر رو نداشت تا اینکه من و بچه ها تصمیم گرفتیم این ماجرا رو تعقیب کنیم ما کم مدیدیم این خانم پتو و... هم میاره میزاره روی قبر و در عوض صبح اون یه گل روی قبر هستش ! همه ترسیده بودن و میگفتن اون با اونور در ارتباطه کاری نداشته باشیم بهتره !
    اما من یک روز ترسم رو گذاشتم کنار و اتفاقی رفتم سمت اون قبر روش یک تکه کاغذ دیدم که با چسب روی سنگ قبر قدیمی ترک خورده چسبیده بود 
    کنار قبر نشستم روی کاغذ یک نفر با یک خط بسیار بد و بچگانه که بعضی حروف اون هم غلط بود نوشته بود ( غلط هاشم براتون نوشتم تا طبیعی باشه )

    سلام نمی دانم چه کسی هسته اید
    اما می دانم شما را خدا برایم فرستاده است و به من کمک می کنید.
    اگر روزی شما را ببنم بغلتان می کنم که به من کمک کردید و از خدا منونم که این قبر را وسیله برای کمک به من قرار داده بسیار منونم

    هنوز ماجرا برایم گنگ بود روزی زن که سر قبر آمد سریع کنارش رفتم و کاغذ را دادم و در مورد ماجرا از او پرسیدم ، زن با خواندن کاغذ گریه کرد او گفت : نیت کرده بودم اگه بچم درست شه به زندگی یه بچه تا جایی که توانم هست کمک کنم من یه روز که اینجا سر قبر پدرم میومدم پسر بچه ای رو دیدم که چند متر اونور تر توی یک چادر زندگی می کنه و تنهاست !
    روزی روی این قبر غذا گذاشتم نخواستم غرورش بشکنه چون اون کار می کرد گل می فروخت ، اونم برداشت از اون روز من وسایل زندگی اش مثل کتاب و دفتر و... رو اینجا میزارم تا بتونه خوب زندگی کنه.

    با شنیدن این جملات اشک از چشمام ریخت نتونستم تحمل کنم نشستم زمین و اشک ریختم که چقدر آدم های خوبی هستن که نه تنها کمک می کنن بلکه به فکر غرور مردم نیازمند هم هستن و ما زود قضاوتشون می کنیم ، از اون روز من هم هر  هفته وسایل مورد نیاز اون کودک رو کنار اون قبر میزارم که شاید خدا گناهای منو ببخشه!

    خاطره سال 1396

    جواد
    يکشنبه 20 مرداد 1398 - 17:59
    بازدید : 97

    آمار سایت

    آنلاین :
    بازدید امروز :
    بازدید دیروز :
    بازدید هفته گذشته :
    بازدید ماه گذشته :
    بازدید سال گذشته :
    کل بازدید :
    تعداد کل مطالب : 28
    تعداد کل نظرات : 0

    خبرنامه

    ×تبلیغات