دانلود آهنگ های قدیمی دزفولی مارضایی سبک موسیقی غمگین
-
تاریخ: 1398/11/30 ساعت: 21:16
دانلود آهنگ های قدیمی دزفولی مارضایی سبک موسیقی غمگین سلام دوستان گلم امروز میخوام نوعی از موسیقی محلی رو به شما معرفی کنم این نوع موسیقی مارضایی رو به شما معرفی کنم که مربوط به شمال خوزستان و شهر دزفول هستش این موسیقی که با لهجه ی شیرین دزفولی خوانده میشه یه نوع آهنگ غمگین است که در زمان های عزادار...
چالش جدید کلیسا و کودک شیطانی
-
تاریخ: 1398/10/19 ساعت: 14:07
چالش جدید کلیسا و کودک شیطانی مارپلا به کودک داروی خواب آور داده بود و اون خوابش برده بود بخاطر اون در آغوش گرفته بود و می دوید و بالاخره به کلیسا رسید مطمئنا تا حالا همه فهمیده بودن کودک گم شده و پلیس و گارد سطلنتی کاخ دنبال بچه می گشت مارپلا در کلیسا رو باز کرد و سریع گفت پدر روحانی پدر روحانی کج...
شیطان مهربان با نفرت انگیز
-
تاریخ: 1398/10/19 ساعت: 14:06
مارپلا پشت بوته ی درخت ایستاده بود به کلیسا نگاه می کرد جمعیت انبوهی توی پارک بودن که ناگهان ماشین های پلیس و کاخ سلطنتی رو دید که مقابل کلیسا ایستادن قبل از اینکه پیاده شن صدای زنگ کلیسا خورد مردم به ماشین های پلیس نگاه می کردند که ناگهان یکی از راهبه ها خودشو از بالای کلیسا پرت کرد پایین ، مارپلا ...
عاشق خون
-
تاریخ: 1398/10/19 ساعت: 14:05
صدا پاشنه کفش و استخوان در گوشم نجوا میکند . بی صدا اشک میریزم و ناله میکنم همه درد ها فراموش شدند اما درد کودکم .... . . زهره میخندد چشمانم میسوزند گلویم درد میکند.
داستان ترسناک واقعی ارسالی ار کسری
-
تاریخ: 1398/7/21 ساعت: 18:33
سلام کسری هستم .16 سالمه از تهران . این داستانی که مینویسم کاملا واقعی هستش و اصلا از خودم در نمیارم . من و چند تا از بچه های محلمون قرار گذاشتیم که هر شب یکی از بچه ها بقیه رو دعوت کنه که برن بالا پشت بوم و غذا بخورن . اون شب نوبت من بود که بچه هارو دعوت کنم و از اونجا که ما خونه مال خودمون بود هیچ...
اتفاقات واقعی و ترسناک داستان ارشالی از طرفداران وبلاگ
-
تاریخ: 1398/7/21 ساعت: 18:27
سلام،من 17 ساله از مشهد قضیه مال دو سال پیشه که تازه اسباب کشی کرده بودیم و تو محله جدیدمون یک خونه خرابه بود و عجیب بود که تخریب نکرده بودن هیچکی هم توش نبود ساعت 12 شب بود که به خونه جدید رسیدیم من واسه گشت زدن تو محله داشتم همینجوری تو خیابون راه میرفتم و به خونه هه رسیدم به سرم زد که برم توشو ...
مطلبی که شاید کمتر کسی بهش توجه کرده
-
تاریخ: 1398/7/21 ساعت: 18:24
مطلبی که شاید کمتر کسی بهش توجه کرده، بیکینی باتم یا همان بیکینی نام جزیره ای کوچک در دریاهای آمریکا بود که آمریکا به مدت ۴ سال بمب های اتمی و هسته ای و اصلحه های هسته ای خودش رو رو این جزیره آزمایش میکرد،اما این عمل بخاطره موردی عجیب متوقف شد،دانشمندان و سازندگان اصلحه دیدند که موجودات آن منطقه به ...
پارت 24 عشق.خون.مرگ
-
تاریخ: 1398/6/23 ساعت: 17:09
پارت 24 عشق.خون.مرگ نقاب سعید کنده میشود و با صدای تقی بر روی زمین جای میگیرد به چشمان بخیه زده اش نگاه میکنم چشمانی که اینک مانند درز لباس به هم دوخته شده اند . رویم را به سمت سینی میگردانم قیچی کوچک در گوشه ظرف نظرم را جلب میکند . ان را بلند میکنم . ... .. . فندک را زیر قیچی میگیرم . پس چند دقیقه...
پارت 25 عشق.خون.مرگ
-
تاریخ: 1398/6/23 ساعت: 17:07
پارت 25 عشق.خون.مرگ میله را به چها جهت میچرخانم سعید ساکت شده است +خوب با این یع میله چه کنم؟ نگاهم به گوشهایش میفتد یکی از ان ها را در دستم میگیرم و مچاله میکنم گوشش نرم است و به راختی خم میشود ان را به سمت خود میکشم و میله را با فشار و زور وارو پوست و گوشت بالایی گوشش میشود میله به صورت افقی در...
پارت 26 عشق.خون.مرگ
-
تاریخ: 1398/6/23 ساعت: 17:07
پارت 26 عشق.خون.مرگ کابوست یا رویا نمیدانم فقط میدانم تاریکیست و ارامش .اما ناگهان صدای گریه کودک صدای فریاد های سعید صدای گریه های مامان و کتک های پدرم همه بهم میپیوندد و ارامشم را میگیرد اینک فقط تاریکیست این هنوز رویاست یا کابوس نمیدانم با سردرگمی چشمانم را باز میکنم تکانی به خود میدهم اما ات...
پارت 27 عشق.خون.مرگ
-
تاریخ: 1398/6/23 ساعت: 17:07
پارت 27 عشق.خون.مرگ به سمت راست تخت میرود دستش در زیر تخت میبرد و سینی فلزی را در میان نور قرمز اتاق سرخ به نظر میرسد بیرون میکشد به میز نگاه میکنم و پس از ان به زن +چرا میخوایین منو بکشین جوابی نمیدهد فقط سینی را بر انداز میکند دوباره میپرسم: چرا میخوایین منو بکشین با چشمان مشکی اش به من نگاه میکن...
پارت 28 عشق.خون.مرگ
-
تاریخ: 1398/6/23 ساعت: 17:06
پارت 28 عشق.خون.مرگ میتوانم لبخندش را در پشت ماسکش حس کنم ماسک را بر میدارد خودش است همان چشم ها همان لبخند اما امکان ندارد این یک توهم است میگویم: خودت هستی؟ از نگاهش پاسخم را میگیرم دستم را میخواهم و صورت زیبایش را +اومدی ازادم کنی مگه نه ؟ خنده ای بلند سر میدهد +فکر میکنی به خاطر چی اینجایی #....
پارت 29 عشق.خون.مرگ
-
تاریخ: 1398/6/23 ساعت: 17:05
پارت 29 عشق.خون.مرگ یه تغییر کوچیک تو فیلم. مرگ ساختی. یکمم خون . خنده ای کوتاه سر میدهد +چرا؟ چرا داری این کارو میکنی مگه سعید عشقت نبود چرا اون کارو باهاش کردی #.من با سعید اون کارو نکردم تو کشتیش تو خوب خوب دیگه حرف مفت زدن بسه +میخوای چه کار کنی #.میخوام خوشکل خاله رو به دنیا بیارم +نه نه دست...
پارت 30 عشق.خون.مرگ
-
تاریخ: 1398/6/23 ساعت: 17:05
پارت 30 عشق.خون.مرگ صدایی بر خورد پای زهره با سینی به گوشم میرسد نگاهم به سمت او میچرخد لعنتی، میگوید و خم میشود به چاقو خیره میشوم ان را در کناره تخت میگذارد این تنها فرصت من است یا الان یا هیچ وقت دیگر به دستم نگاه میکنم سعی میکنم ان را بیرون بکشم اما دستبند تیز تر و تنگ تر ان ایست که بتوان دستم ...
خانه که60سال خالی بود . اسمم افسانه هست
-
تاریخ: 1398/6/23 ساعت: 17:04
خانه که60سال خالی بود . اسمم افسانه هست پارت1 اونایی که اعتقاد دارن داستان رو بهتر درک میکنن . مورخ 1386/10/19تصمیم گرفتیم خانوادگی به دیدار پدر بزرگم که در شمال کشور زندگی میکنه بریم شب رسیدیم پدر بزرگم منو خیلی دوست میداشت. کنارش نشستم اسرار کردم که فیلم ترسناک نگاه کنیم که پدر بزرگم نیشخندی زد...
خانه 60سال خالی پارت 2
-
تاریخ: 1398/6/23 ساعت: 17:04
خانه 60سال خالی پارت 2 علی رفتش به دست شویی دقیقه ای نگذشت که صدای جیغ علی بلند شد. نگاه به حسین کردم گفتم بدو بریم ببینیم چی شد دیدم اینه شکسته وعلی خشکش زده اورا برداشتیم و از خانه فرار کردیم ودیگر هیچ وقط پامون رو اونجا نزاشتیم. یک ماه بعد یه پیرزنی ان خانه را خرید من به او پیرزن هشتار دادیم ...
خانه 60سال خالی ، پارت اخر
-
تاریخ: 1398/6/23 ساعت: 17:03
خانه 60سال خالی ، پارت اخر رفتم پیش دعا نویس سید وبا ایمانی بود دعایی داد و من ان را بر در های خا نصب کردم وسید ان دو موجود را احضار کرد و گفت چکار این دختر دارید انها گفتن او خانه مارا سوزاند سید گفت درست میگه دخترم گفتم انها بدن من را کبود کردن وان موجود به عصبانیت نگاهم کرد گفت وارد خانه نب...
خانه 60سال خالی پارت3
-
تاریخ: 1398/6/23 ساعت: 17:03
خانه 60سال خالی پارت3. بعد دیدن پسر بچه رفتم طرف خانه دیدم رنگ بدن پسر بچه زرد است گفتم اینجا چیکار میکنه خطر ناکه اینجا پسر بچه با یک صدای کلفت و عجیب گفت از این خانه دوووور شو بروووو بعد غیب شد رفت،، داخل خانه تمام جزعیات مثل داستان پدر بزرگم بود بعد برگشتم خانه همه چی رو به پدر بزرگ گفتم ،گفت...
داستان ترسناک واقعی شماره 4
-
تاریخ: 1398/5/20 ساعت: 18:02
او بسیار آرام در گوشه ای از اتاق نشسته و از پنجره به بیرون نگاه می کند و اشک می ریزد نام او سعید ر_ح است جوانی ۲۳ ساله که بخاطر اتفاقاتی حالا در تیمارستان بستری است ، خاطره ی او مربوط به ۴ سال پیش است. سعید مانند تمام هم سن و سال های خود در حال بازی با گیم در کامپیوترش بود حوالی ساعت 15او از مغازه د...
داستان ترسناک واقعی شماره 3
-
تاریخ: 1398/5/20 ساعت: 17:59
سلام منم مثل بقیه خواستم یکی از خاطره هامو که حداقل برام خیلی مهم هستش و فکر کنم به موضوع کانالتون یکم شبیه هستش رو بگم. من مهندس عمران هستم و توی قبرستون داشتیم روی یک پروژه جاده سازی کار می کردیم بخشی از قبرستون که ارتفاعش مثل تپه بالاست برای من و همکارام خیلی ترسناک بود و به اون بخش یا کوی هیچکس ...