داستان ترسناک واقعی شماره 2
-
تاریخ: 1398/5/20 ساعت: 17:55
باسلام جواد هستم و خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم مربوط به سال ۶۷ هست اون موقع من کلاس دوم دبستان بودم و در یک خانه بزرگ قدیمی که میراث پدرم بود زندگی میکردیم خانه بزرگ قدیمی با زیر زمینهای گود، یکی از این زیرزمینها زیر زمینی بود که بهش جو میگفتیم حدود صد پله میخورد ودر آخر به جوی آبی ختم میشد ...
رمان ترسناک آونگ شماره 6
-
تاریخ: 1398/5/20 ساعت: 17:51
توی بیمارستان بستری شده بودم توی یه اتاق مکعبی شکل که کنار تخت من هم یه تخت بود و یه خانم پشت به من طرف پنجره خوابیده بود چراغ اتاق خاموش بود اما صدای پرستار ها و چراغ سالن بیمارستان که نورش کمی به اتاق می تابید بهم ، احساس امنیت می کردم. اما هر لحظه احساس می کردم اون مرد پشت پنجره بیمارستانه که به ...
رمان ترسناک آونگ شماره 5
-
تاریخ: 1398/5/20 ساعت: 17:47
صداهای سنگین قدم برداشتن روی سرامیک منو دیوونه کرده بود صدا نزدیک و نزدیک تر شده بود جلوی دهنمو گرفته بودم و اشک می ریختم از درز کمد به سمت تخت نگاه می کردم هم نگران خودم بودم هم نگران نگین ناگهان سایه یه نفر از جلوی در روی دیوار افتاد خودش بود ، نفسمو حبس کردم مثل مجسمه خشکم زده بود که مبادا متوجه...
رمان ترسناک آونگ شماره 4
-
تاریخ: 1398/5/20 ساعت: 17:46
با صدای آیفون رفتم سریع درو باز کردم نگین بود اومد داخل طبق معمول روپوش پرستاری تنش بود اون حوصله لباس عوض کردن نداشت.....و گفت دختر شما کی اینجا اومدین لوکیشن فرستادی باورم نمیشد اینجا خونه گرفته باشین! در حال که چایی آماده کرده بودم داشتم تو سینی میاوردم گفتم چند روز پیش اومدیم اینجا چطور مگه ؟ نگ...
رمان ترسناک آونگ قسمت 3
-
تاریخ: 1398/5/20 ساعت: 16:10
حمید سریع عصبی شد و گفت بابا اینا چیه اه حتما یکی خواسته سر به سرتون بزاره بعد عصبی به اتاقش رفت..... اون روز با تمام اتفاقاتش گذشت .......... با صدای بلند مامانم از خواب بیدار شدم بدو بدو رفتم سالن پذیرایی و گفتم چیشده؟ مامانم گفت از شهرستان تماس گرفتن میگن حال پدرت خوب نیست گوشیش رو هم جواب نمیده ...
رمان ترسناک آونگ قسمت 2
-
تاریخ: 1398/5/20 ساعت: 16:08
هیچی مامان تو برو اتاق سرما می خوری! .. .. .. چند ساعت بعد .. .. .. پس چرا این دیر کرده؟ مامان چیکار کنم؟ مامانم هم با چپ کردن چشماش گفت شوهر توئه! من چیکار کنم لابد کار داشته دیگه درگیر بحث با مادرم بودیم که یهو صدای در اومد دویدم و درو باز کردم اما حمید نبود یه مرد کچل بود با لباس پست خیلی برام آش...
رمان ترسناک آونگ شماره 1
-
تاریخ: 1398/5/20 ساعت: 16:09
رمان آونگ یه رمان فوق العاده جذاب و ترس انگیز و ماجراجویی و همین طور جنایی و عاشقانه ، یعنی هر ژانری بخوای توش هست تا یه رمان جذاب بسازه خیالتون راحت رمان تا پارت آخر اماده است و می تونید با خیال راحت بخونید چون ناقص نمی مونه ماجرا: این رمان در حال و گذشته گفته میشه و ماجرای یک زن هستش که با ازدواج ...
داستان ترسناک واقعی شماره 1
-
تاریخ: 1398/5/20 ساعت: 16:00
باسلام، خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم،مربوط به زمستان ۷۸ هست،اون موقع من سرباز بودم و دوران خدمتم را داخل پادگانی در استان اصفهان میگذروندم،پادگان ما خارج شهر بود داخل بیابان و یک جای پرت و نزدیک کوههای شهر کرد که هوای بسیار سردی داشت، یک هم خدمتی داشتم به نام رشید،بچه جنوب بود و همانند اسمش ه...