به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

این توضیحات و عنوان از ویرایش قالب ، قابل تغییر است.

مکان تبلیغات شما

امکانات وب

عضویت

نام کاربري :
رمز عبور :

زیرزمین ترسناک

باسلام
جواد هستم و خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم مربوط به سال ۶۷ هست
اون موقع من کلاس دوم دبستان بودم و در یک خانه بزرگ قدیمی که میراث پدرم بود زندگی میکردیم خانه بزرگ قدیمی با زیر زمینهای گود، یکی از این زیرزمینها زیر زمینی بود که بهش جو میگفتیم حدود صد پله میخورد ودر آخر به جوی آبی ختم میشد که در قدیم محل گذر آب بود ولی چندین سالی بود خشک شده بود ، پدرم دربش را بسته بود و کسی رفت و آمد نمیکرد ، بعضی مواقع وقتی به این زیر زمین نزدیک میشدم صدای کوبیدنی مثل کوبیدن هاون از داخلش میومد ووقتی از پدرم دررابطه بااین صدا سوال میکردم میگفت از خانه همسایه هست
یک شب پدر و مادرم میخواستن به مهمانی برن و چون من فرداش امتحان داشتم من را درخانه همراه با برادر کوچکم که آن موقع دوسال داشت تنها گذاشتن،وسط این خانه یک حوض بزرگ بود که همیشه آب داشت و اون سال چون زمستان سردی بود چند روزی بود که آبش یخ زده بود،
در یکی از اتاقها درحال خواندن درسهایم بودم و برادر کوچکم هم خواب بود که دیدم چراغهای حیاط همگی روشن شد،فکر کردم پدر و مادرم از مهمانی برگشتن خوشحال شدم و به طرف حیاط دویدم ولی دیدم کسی نیست،، ترس برم داشت،چراغها را خاموش کردم و به داخل اتاق برگشتم،چند دقیقه نگذشته بود که دیدم مجددا تمام چراغهای حیاط روشن شد،چند دفعه پدر و مادرم را صدا زدم ولی جوابی نیومد از گوشه پنجره واز لای پرده داخل حیاط را نگاه کردم دیدم درب زیر زمین باز شده و گوشه ای از یخ حوض شکسته ،از ترس دهانم خشک شده بود و قدرت حرکت کردن نداشتم،در همین حال دیدم مجددا یخ ها در حال شکسته شدنه بطوریکه تمام یخ ها شکسته شد یک موجود نامرئی در حال شکستن یخ ها بود و آبها را به بیرون از حوض میریخت از ترس در حال بیهوش شدن بودن که صدای باز شدن درب خانه اومد و مادر و پدرم از مهمانی برگشته بودن،،وقتی پدرم آمد داخل اتاق و منا در اون حال دید گفت چرا چراغهای حیاط را روشن کردی؟ چرا یخهای حوض را شکستی و آبها را بیرون ریختی؟ من زبانم بند اومده بود و قدرت حرکت نداشتم،مادرم وقتی منا دید گفت این بچه یک چیزش شده شاید دزد اومده تو خونه،پدرم به بیرون رفت و بعد از چند دقیقه برگشت،چیزی نگفت و به فکر فرو رفت،چند هفته بعد از آن خانه اسباب کشی کردیم، بعدها که دراین رابطه باپدرم صحبت کردم گفت وقتی به بیرون حیاط رفتم و دیدم درب زیر زمین باز شده درحالی که چفت و بستش محکم بوده و رد آب ریخته شده تا پائین اون زیر زمین عمیق رفته،مثل کسی که چندین سطل آب را در اون شب تاریک و سرد برده پائین،سریع متوجه شدم که کار موجودات ساکن در اون زیر زمین متروکه چون داستانهای زیادی هم از پدرش درباره صداهای غیر واضح و صدای ساز و دهل عروسی و صداهای پا و رفت وآمد شنیده بوده،و همیشه پدرش می گفته داخل اون زیر زمین گود محل رفت و آمد از ما بهترانه،پدرم گفت دیگه آن خانه جای زندگی نبوده و متوجه شده که پای اجنه به زندگی ما باز شده،برای همین خانه را فروخت و ما از اونجا رفتیم،بعد از اینهمه سال هروقت یادم اون شب زمستانی میوفته بدنم مور مور میشه و از خدا میخوام هیچکس را در شرایط اون شب من قرار نده

جواد
يکشنبه 20 مرداد 1398 - 17:55
بازدید : 150

آمار سایت

آنلاین :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید هفته گذشته :
بازدید ماه گذشته :
بازدید سال گذشته :
کل بازدید :
تعداد کل مطالب : 29
تعداد کل نظرات : 0

خبرنامه