به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

این توضیحات و عنوان از ویرایش قالب ، قابل تغییر است.

مکان تبلیغات شما

امکانات وب

عضویت

نام کاربري :
رمز عبور :

پارت 29 عشق.خون.مرگ
یه تغییر کوچیک تو فیلم. مرگ ساختی. یکمم خون . 
خنده ای کوتاه سر میدهد 
+چرا؟ چرا داری این کارو میکنی مگه سعید عشقت نبود چرا اون کارو باهاش کردی

#.من با سعید اون کارو نکردم تو کشتیش تو 
خوب خوب دیگه حرف مفت زدن بسه

+میخوای چه کار کنی

#.میخوام خوشکل خاله رو به دنیا بیارم

+نه نه دست به بچه ام نمیزنی
اشکم هایم روان میشوند

#.چرا دوست داری همراه تو بمیره
با شنیدن حرفش ساکت میشوم
#.قراره بشه مثل خالش

+نه نه حق نداری اونو تبدیل کنی به خودت
نباید مثل تو یه اشغال بشه

چشمانش را میچرخاند و میگوید:
همه ادما اشغالن فقط در جه اشغال بودنشون فرق میکنه

+نه تو یه اشغالی که همه رو به چشم خودت میبینی

پوزخندی میزند و دستش را به سمت سینی دراز میکند
چاقویی فلزی را بر میدارد و ان را بر انداز میکند
پیراهنم را بالا میزند

+نه نه دست به من نزن

تیزی چاقو را در بالای شکمم حس میکنم
چاقو را به سمت پایین میکشد
جیغی میزنم
او میخندد
به کارش ادامه میدهد
گلویم درد میکند
چاقو را در وسط شکمم حس میکنم

تمام بدنم بی حس شده است.   فقط درد دارد مانند اتش من را میسوزوند 

صدای بردیده شدن شکمم من را یاد پاره کردن پارچه می اندازد

از کار می ایسد

سرم را بالا میگیرم و به شکم بر امده ام نگاه میکنم

خون ان را سرخ کرده است  و مانند پارچه ای او را پوشانده است. خون بر تخت میچکد و تخت را خونی میکند 

با چشمانم که دارند بسته میشوند نگاه میکنم

زهره دست کش به دست میکند
سوزش و درد به تمام وجودم نفوذ میکند و من دوباره هوشیار میشوم.

جواد
شنبه 23 شهريور 1398 - 17:05
بازدید : 97
برچسب‌ها : رمان ترسناک,

آمار سایت

آنلاین :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید هفته گذشته :
بازدید ماه گذشته :
بازدید سال گذشته :
کل بازدید :
تعداد کل مطالب : 29
تعداد کل نظرات : 0

خبرنامه