به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

این توضیحات و عنوان از ویرایش قالب ، قابل تغییر است.

مکان تبلیغات شما

امکانات وب

عضویت

نام کاربري :
رمز عبور :

پارت 26 عشق.خون.مرگ
کابوست یا رویا نمیدانم فقط میدانم تاریکیست و ارامش .اما ناگهان صدای  گریه کودک صدای فریاد های سعید صدای گریه های مامان و کتک های پدرم  همه بهم میپیوندد و ارامشم  را میگیرد اینک فقط تاریکیست  این هنوز رویاست یا کابوس نمیدانم

با سردرگمی چشمانم را باز میکنم
تکانی به خود میدهم اما اتفاقی نمیفتد لرزش های بدنم را حس میکنم 
چشمانم را نیم باز میکنم نور قرمز اتاق نمیزارد جایی را ببینم. دوباره ان ها را میبندم 

پس گذشت چند ثانیه به دستانم نگاه میکنم با مچبندی فلزی  بسته شده اند دستم را میخواهم در بیارم
اخ

سوزشی  دردناک در دستم میپیچد به دستم نگاه میکنم زخمی کوچک مانند نگینی قرمز سرباز کرده خودنمایی میکند
لعنتی. چه قدر تیزع 

صدای پایین امدن دستکره  به گوش میرسد و بعد صدای قیج کشیده شدن فلز بر روی سطح سرامیک بر ان چیره میشود

حدس میزنم در باشد

زیرا دوباره صدای  قیج امد
یک بار برای باز شدن و دیگر بار برای بستن ان..

صدایش مانند ناقوسی برای مرگ است 

نفس هایم به شماره می افتند
او اینجاست
 امده است تا من را خلاص کند .اما بچه ام چی ؟ ان ها گفتند  با کشتن سعید میتوانم بچم رو داشته باشم

صدای بر خورد پاشنه کفش در اتاق طنین انداز میشود. تق تق مجموعن 32 صدا میاید یعنی 16 قدم نمیدانم  فاصله زیاد است یا او قدم هایش کوتاست .  ناگهان صدا قطع میشود. 

چشمانم را باز میکنم و با دین چهره ای که در رو به رویم است .

خشکم می زند
این یک رویاست یا یه کابوس نمیدانم
با چشمان سیاهش به من خیره شده است

مانتویی مشکی به تن دارد
ماسکی بر روی دهانش دارد
اما چشمانش را هیچگاه فراموش نمیکنم

جواد
شنبه 23 شهريور 1398 - 17:07
بازدید : 151
برچسب‌ها : رمان ترسناک,

آمار سایت

آنلاین :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید هفته گذشته :
بازدید ماه گذشته :
بازدید سال گذشته :
کل بازدید :
تعداد کل مطالب : 29
تعداد کل نظرات : 0

خبرنامه