رمان ترسناک آونگ قسمت 3
به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

این توضیحات و عنوان از ویرایش قالب ، قابل تغییر است.

مکان تبلیغات شما

امکانات وب

پر مخاطب ها

    عضویت

    نام کاربري :
    رمز عبور :


    حمید سریع عصبی شد و گفت بابا اینا چیه اه حتما یکی خواسته سر به سرتون بزاره بعد عصبی به اتاقش رفت.....
    اون روز با تمام اتفاقاتش گذشت ..........

    با صدای بلند مامانم از خواب بیدار شدم بدو بدو رفتم سالن پذیرایی و گفتم چیشده؟
    مامانم گفت از شهرستان تماس گرفتن میگن حال پدرت خوب نیست گوشیش رو هم جواب نمیده باید برگردم شهرستان مادر.....
    منم سریع هول شدم گفتم پس بزار منم بیام! که حمید یهو در حالی که داشت دکمه های پیرهنش رو می بست گفت: نه نه عزیزم سفر برات خوب نیست حال آقاجون که خوب شد مادر بر می گردن من براشون بلیط هواپیما گرفتم باید بریم!
    بعد سریع از خونه رفتن و من از پشت پنجره رفتنشون رو تماشا می کردم......نگران بودم ۶ ساعت از رفتن اونا می گذشت مادرم باید تا حالا می رسید اما هنوز زنگی نزده بود تیک تاک ساعت اعصابمو بهم ریخته بود که یهو درو زدن مطمئن بودم حمیده دویدم  رفتم درو باز کنم که یهو یاد اون مرد افتادم از پشت در نگاه کردم هیچکس دیده نمیشد ترسیده بودم و پشت سرهم صدای کوبیده شدن در میومد ... نفسم تنگ شده بود تیک تاک ساعت روی اعصابم بود که یهو صدایی اومد انگار خونه نیستن ، سریع درو باز کردم دیدم بچه ی همسایه است دستش یه شله زرده و داد بهم گفت بفرمایین ! منم گفتم قبول باشه و داخل شدم...یه نفس عمیق کشیدم در حال که شله زرد دستم بود یهو دیدم روی شله زرد رو با دارچین عکس یه رد دست رو نقاشی کردن بی اختیار از دستم افتاد و روی زمین پاشید نمی دونم چم شده بود ولی می دونستم دیگه اینهمه اتفاقی نمی تونه باشه‌‌...صدای تلفنم زنگ خورد سریع دویدم طرفش برش داشتم بابا بود سریع گفتم بابا حالت خوبه خیلی نگرانت بودم! مامان اونجاست؟
    بابام گفت ممنون مگه مامانت شمال نیست؟
    سریع گفتم یکی زنگ زد گفت حالتون بده و مامان ۶ ساعت پیش با پرواز اومد اونجا!
    بابام سریع گفت: نه دخترم من حالم بد نبود مادرت اینجا نیست پس کجاست؟ شماره پرواز چند بود اصلا ولش کن الان با فرودگاه تماس میگیرم.... و بعد قطع کرد حسابی قاطی کرده بودم یعنی چی ؟ این کیه که داره ما رو اذیت میکنه رد دست ها و این تماس الکی و از همه مهم تر مامانم کجاست؟
    حمید طبق معمول گوشی اش رو جواب نمیداد نکنه تصادف کرده باشن ! 
    کسی رو نداشتم سریع تلفنم رو برداشتم زنگ بزنم به نگین همکارم......
    _الو
    الو سلام نگین میشه ببینمت؟
    _دختر چرا امروز نیومدی بیمارستان نوبت کشیک تو بود.
    مشکل پیش اومده برام به بیمارستان اطلاع دادم خودت الان کجایی؟
    _ طرفای شمام خونه ای بیام؟
    آره آره سریع بیا
    _باشه عزیزم ۵ دقیقه ای اونجام بای
    خداحافظ

    جواد
    يکشنبه 20 مرداد 1398 - 16:10
    بازدید : 147
    برچسب‌ها : رمان ترسناک,

    آمار سایت

    آنلاین :
    بازدید امروز :
    بازدید دیروز :
    بازدید هفته گذشته :
    بازدید ماه گذشته :
    بازدید سال گذشته :
    کل بازدید :
    تعداد کل مطالب : 28
    تعداد کل نظرات : 0

    خبرنامه

    ×تبلیغات