رمان ترسناک آونگ شماره 5
به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

این توضیحات و عنوان از ویرایش قالب ، قابل تغییر است.

مکان تبلیغات شما

امکانات وب

پر مخاطب ها

    عضویت

    نام کاربري :
    رمز عبور :

    رمان ترسناک آونگ قسمت 5

    صداهای سنگین قدم برداشتن روی سرامیک منو دیوونه کرده بود صدا نزدیک و نزدیک تر شده بود جلوی دهنمو گرفته بودم و اشک می ریختم از درز کمد به سمت تخت نگاه می کردم هم نگران خودم بودم هم نگران نگین  ناگهان سایه یه نفر از جلوی در روی دیوار افتاد خودش بود ، نفسمو حبس کردم مثل مجسمه خشکم زده بود که مبادا متوجه بشه تو کمدم داخل اتاق شد از ردای سفیدی که تنش بود فهمیدم خودشه! 
    دستمو روی شکمم می کشیدم و میگفتم خدایا حداقل بخاطر این نجاتم بده که یهو صدای زنگ تلفن کل این سکوت رو بهم زد صدای تلفن نگین بود وااای خدای من اون تلفن توی جیب نگین بود!!! صدا از زیر تخت میومد خدایا چیکار کنم از لای درز حمله وحشیانه اون مرد رو به زیر تخت دیدم فریاد های نگین که بلند داد می زد کمکم کن ترخدا کمکم کن ولم کن ولم کن........نمی تونستم ببینم چشمامو بسته بودم و جلوی دهنمو گرفته بودم و اشک می ریختم تا اینکه صدا قطع شد .... اون مرد .... صمیمی ترین دوستم مرد ، دوستی که بخاطر من پاش به این خونه باز شد!!!! 
    از ته دل زجه می زدم و خود خوری می کردم تا اینکه اون مرد جلوی کمد ایستاد داشت درست به کمد نگاه می کرد نفس های گرمش از درز کمد به داخل میومد دستشو برد که درو باز کنه از پشت محکم گرفته بودم چند بار درو محکم کشید اما من از چهار چوب کمد محکم گرفته بودم که باز نشه و من نیوفتم زمین که بفهمه تا اینکه برگشت و از موهای نگین گرفت کشان کشان با خودش برد با بسته شدن در پذیرایی و آخر بسته شدن در حیاط فهمیدم رفته.....
    ..
    ‌..
    ۳ ساعت بعد
    ..
    ..
    هنوز توی کمد غرق در تاریکی بودم کف چوبی کمد از شدت گریه ام نم گرفته بود هنوز جرئت اینو نداشتم از کمد برم بیرون !! تا اینکه دوباره در باز شد صدامو خفه کردم‌ گوشامو خوب تیز کرده بودم که یهو یه صدای آشنا اومد !!
    خانم احمدی . خانم احمدی
    همسایه ویلا پایینی بود بی اختیار از کمد دویدم بیرون که دیدم وسط پذیرایی با چند تا مرد و خانم های همسایه ایستاده ، دویدم طرفش و بغلش کردم شروع کردم به گریه کردن و گفتن بگو چیشده که سریع گفتم ترخدا منو از اینجا ببرین بیرون ترخدا!!!
    سوار یکی از ماشین همسایه ها شدیم رفتیم آگاهی  و همه چی رو گفتم با چک کردن دوربین های شهرک متوجه شدن ماجرا جدیه ازم خواستن واسه بازسازی صحنه برم اونجا اما حاضر نبودم فریاد کشیدم و خودمو زمین زدم و هارهار گریه کردم داد می‌زدم مامان من گمشده خبری از شوهرم‌نیست!!! بهترین دوستم جلوی چشمام کشته شده بازم انتظار دارین پامو بزارم تو اون خونه لعنتی!
    که یهو دردم گرفت ، شکمم به شدت گرفت دولا شدم و خوردم زمین نمی تونستم بلند شم که یهو همسایه مون مهری خانم‌دوید طرفم‌گفت زنگ بزنین اورژانس اون حامله است!!!
    ..
    ..
    ..
    چشمامو نمی تونستم باز کنم ولی حس می کردم روی تخت بیمارستانم بوی سرنگ و سرم برام آشنا بود!! صداها رو می شنیدم که یکی از آدما که انگار پرستار بود با همکارش صحبت می کردن و میگفتن:
    شنیدی چه بلایی سرش اومده؟
    _ آره کل شهر دارن راجبش حرف می زنن بیچاره شانس آورده بچش سالمه!
    فکر کن خانوادتو جلوت بکشن وحشتناکه!
    _ نه میگن دوستشو جلوش کشتن خانواده اش گمشده
    حالا هرچی حتما خانواده اش هم مردن بیچاره با یه بچه موند!


    با شنیدن این جملات تمام قوای بدنمو جمع کردم و مثل وحشیا داد زدم گمشین اونا نمردن گمشین اونور!!! با داد و فریاد هام دکترا ریختن دور و برم بعد تزریق آرام بخش دیگه چیزی نفهمیدم!!

    جواد
    يکشنبه 20 مرداد 1398 - 17:47
    بازدید : 170
    برچسب‌ها : رمان ترسناک,

    آمار سایت

    آنلاین :
    بازدید امروز :
    بازدید دیروز :
    بازدید هفته گذشته :
    بازدید ماه گذشته :
    بازدید سال گذشته :
    کل بازدید :
    تعداد کل مطالب : 28
    تعداد کل نظرات : 0

    خبرنامه

    ×تبلیغات